روی پله های قدیمی
عکست را می کشیدم
با غباری که از سالها فراموشی جا مانده بود
باران می بارید
و پنجره ها صدایت می کردند
نباید خیس می شدی
*
بوی موهای بافته ی مادربزرگم را گرفته بودم
وقتی از حیاط یاسهای پاییزی
به آغوش باران می دویدم
تو
میان حوض نگاهم می کردی
بی چتر
نشسته بودیم و نگاهمان
دانه های باران را به نخ می کشید.
*
تابستان میوه ای نوبرانه
که بی صدا به میهمانی ما آمده بود
صدایی از دیوارها نمی آمد
و انبوه کتابهای بی صدا
سکوت را سنگین تر کرده بود
کتابخانه را دوست داشتم
تو اما
خانه ای داشتی پرکتاب
که از سوالهای ذهن من طناب می ساختند
بین زمین وآسمان
و تمام تنهاییم را تاب می دادند.
همه ی خیابانهایت
نقاشی بود
آدمها با آن بالهای برعکسشان
و خواب
که همیشه مامنی بود ,نامحدود
که ما را به هم می رساند
روی
پله های
قدیمی...
آذر 89