moon&loneliness

پرنده ,پرنده ,پر...

 

پرنده , پرنده , پر

تا سه می شمارم

شاید این در باز شود

!دستپاچه ام نکن

دعا میان دندانهایم

دارد تکه می شود

 

تو هم که رگهایم را می تکانی

مبادا کمی خودم را دوست داشته باشم

 

شمعا خاموش...

 

میان رگهایت مچاله می شوی

تا آنطرف دریاها

پرنده ...پرنده .....پر می زنی

+   sanaz moheb ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠

کاش...

 

١)

ماهی جان

پله ها کجاست

قدمهایت دارد روی سرم را ه میرود

من آسمان را در نگاه عاشقانه تو یافتم

 

٢)

چشمهایم خسته اند

دستهایم بسته

کاش آسمان زیر پایم را می دیدی

و زمین را روی سرم

 خراب نمی کردی

 

.........................

 

 

+   sanaz moheb ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩

گهواره

صدای گهواره می آمد

وقتی از خیابان می گذشتی

آسمان را

تکه تکه تا می زدی

مبادا که باران ببارد و

من

گریه ام بگیرد.

 دستهایم کوچک بود

موسیقی زمان

زودتر از ما عبور می کرد تا پاهایمان به زمین برسد

و اشکهایم آسمان را بشوید

من دیر به دنیا آمده بودم

صدای گهواره ها

خیابان را برداشته بود.

 

+   sanaz moheb ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩

روی پله های قدیمی..

روی پله های قدیمی

عکست را می کشیدم

با غباری که از سالها فراموشی جا مانده بود

باران می بارید

و پنجره ها صدایت می کردند

نباید خیس می شدی

*

بوی موهای بافته ی مادربزرگم را گرفته بودم

وقتی از حیاط یاسهای پاییزی

به آغوش باران می دویدم

تو

میان حوض نگاهم می کردی

بی چتر

نشسته بودیم و نگاهمان

دانه های باران را به نخ می کشید.

 *

تابستان میوه ای نوبرانه  

که بی صدا به میهمانی  ما آمده بود

صدایی از دیوارها نمی آمد

و انبوه کتابهای بی صدا

سکوت را سنگین تر کرده بود

کتابخانه را دوست داشتم

تو اما

خانه ای داشتی پرکتاب

که از سوالهای ذهن من طناب می ساختند

بین زمین وآسمان

و تمام تنهاییم را تاب می دادند.

 

همه ی خیابانهایت

نقاشی بود

آدمها با آن بالهای برعکسشان

و خواب

که همیشه مامنی بود ,نامحدود

که ما را به هم می رساند

روی

پله های

قدیمی...

آذر  89

+   sanaz moheb ; ٢:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩

قصه دو چرخ

ساحل

غرققمان کرده بود

میان وهم رنگی اش

دریا 

 موج موج

دهانش خشک می شد از حباب های خالی

این همه سایه

میان پره های دوچرخ

سالها را می چرخیدند و

  بازمی گشتند

زمین

ناجوانمردانه

دور سرهایمان می چرخید و

و در هر دور

سایه کسی را به زنجیر می کشید.

 *

 تو از درون سایه ها آمده بودی

فصلها در جیبت ورم کرده بودند و

میله ها از پیشانیت

دستهایم را به انتظار می کشیدند.

من

 می چرخیدم

تا سفید بمانی

اما تمام کلاغها میان سینه ات به رقص آمده بودند

و جاده ها

به ابتدای خود دهن کجی می کردند

این مارپیچ دل پاییز را چنگ می زد

من

می چرخیدم

تا یادم نیاید

رنگهایم

میان جیب کوچک تو

تاب می خورند

و

نگاهم

پشت درهای بسته

خواب کسی را می بیند

که در ابتدای همین شعر

زمین

سایه اش را به زنجیر کشیده بود.

قرمز

نارنجی

میان خوابهایم می پریدند

حتی رنگ آن ماهی قرمز

که شبی در آغوش ماه

 خوابش برده بود.

تو ایستاده بودی

آرام

و تمام فانوسهای جهان

در دستانت خاموش می شد.

رویاها تاریک می شدند و

و دریا

موجهایش برای بردن ماهی قرمز

لشکر  می کشید

*

ما فراموش شده بودیم

و سایه هامان می خندیدند

به سرگیجه زمین

ما

غرق شده بودیم....

میان ساحلی

که دیر

به دریا ریخته بود...

 

+   sanaz moheb ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩

دریا و تو

پاییز مبارک دوستان عزیزم...

 

نمک به زخمم می زنی

کویر!

ترک می خورد نقش ابرهای خسته

روی شنهایت

می شکند عینکی که زمان زد و

جهان یکپارچه روی دو زانویت می نشیند

آرام

تنها

دریا و تو می دانید

کجا ستاره ها و ماهیها

عشق می بازند....

+   sanaz moheb ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩

موازی

با سلام به همه ی دوستان عزیز

ماههاست که به دلایل سمت و سوی بی جواب و زیبا و پیمودن جاده ای عرضی پست جدید نداشتم چرا که خودم شعر بودم و حالا با تمام دلم برای شما می نویسم .

 

زمین را فروختم

آینه را شستم

پیدایت نکردم

گوشه چشم دعایی

اوج پرواز نگاهی

نه

تو تمام منی

مرا تمام می کنی

حالا که انگشترم  انگشتش را گم کرده

چرا کودکم گریه می کند ؟

.........

موازی

خانه ای است

میان ما

و همه درختانی که نا خواسته کاشته شدند

حالا که میان باغیم

بیا توت بخوریم!

+   sanaz moheb ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩

 

سلام به همه ی دوستان عزیزم

با دلی تنگ برای شما با دوشعر کوتاه به روزم...

1)

من

تصادف ابرو قطار

سوت بکش

من تمام راهها را بن بست اعلام می کنم...

2)

پل

عادت به رفتن دارد

رودخانه عادت به پوزخند

پاهایت را روی شانه هایت بگذار....

 

 

 

 

+   sanaz moheb ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸

اما من...

میز

تنها نشسته اینجا

بی دست

تا نگاهت را تا خیابان دنبال کند

شاید این فنجان

پابوس ماه به دیدارت باشد

اما

من

کجا را از چشمانم شسته ام

چرا را به ذهن میز فروخته ام


تو

سایه ات را از پشت پاهایم بر ندار!

+   sanaz moheb ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸

بدرقه

کنار آرامش غریبم

می نشینی

پاشنه در

رنگ پریده

من

استخوانهایم ،پودر

تا آمدن خورشیدی بی افق

تا زمانه ای بی فصل

تا تو

که ردپایت بوی سیب نو عروس می دهد

می خواهم  حس بوسه بر کتاب بدرقه ات

اما برگرد!

زمان که پلک می زند

دیر به دیر

پاهایت روی چشم فردا نگذار

بلندشو عزیزکم

دریا را شسته ام

تا نگاهت آرام بگیرد

کنار آرامش غریبم.....

+   sanaz moheb ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸

همیشه

همیشه کنار وسوسه های پنجره

کسی در می زند

جایی سخنی بر دلی می نشیند و

باران می بارد

اما سرنوشت امروز

بی نگاه ستاره رقم می خورد

 نازنین!

+   sanaz moheb ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸

دیدن

آدمها می بینند

کوک می شوند

                      نمی بینند

عروسکها میبینند

به روی خود نمی آورند


دوستان!

کمی دنیا به من قرض می دهید؟

نطفه ام را گم کرده ام...

 

 

+   sanaz moheb ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir